جوک ملا نصر الدین

[ad_1]

روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.

یکی گفت: “جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟”

ملانصرالدین جواب داد: “اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند.

من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم.”

***

ملا در اتاقش نشسته بود که مگسی مزاحم استراحتش می شود،

مگس را می گیرد و یک بالش را می کند. مگس کمی می پرد

دوباره مگس را می گیرد و بال دیگرش را هم می کند.

و به او می گوید: بپر ولی مگس نمی پرد. به خود می گوید: به تجربه ثابت شده است

اگر دو بال مگس را بکنید گوش او کر می شود

***

یه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر میخرن.

دوست ملا میگه: چه طوری بفهمیم کدوم ماله منه کدوم ماله تو؟

ملا میگه خوب من یه گوش خرم رو میبرم اونی که یه گوش داره مال من اونی هم که دو گوش داره مال تو.!

فرداش میبینن خر ملا گوش اون یکی خره رو از سر حسادت خورده!!!

دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من جفت گوش خرمو میبرم!!!

فرداش میبینن بازم قضیه دیروزیه…

دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من دم خرمو میبرم!

فرداش بازم قضیه دیروزی میشه..

دوست ملا با عصبانیت میگه: حالا چیکار کنیم

ملانصرالدین هم میگه:عیبی نداره خب حالا خر سفیده مال تو خر سیاه مال من

***

روزی ملانصرالدین بالای منبر رفت و یک آیه خواند : ” و ما نوح را فرستادیم… ”

بعد هرچه کرد ادامه آیه را یادش نیامد تا اینکه یکی از حضار گفت : ملا معطلمون نکن.

اگه نوح نمی یاد یکی دیگه رو بفرست!!!

***

ملانصرالدین به یکی از دوستانش گفت: خبر داری فلانی مرده؟

دوستش گفت: “نه! علت مرگش چه بود؟”

ملا گفت: “علت زنده بودن آن بیچاره معلوم نبود چه رسد به علت مرگش!”

***

روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید

از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!

شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!

ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

***

یکی ازملا پرسید : چگونه دیشب صدای مهیب رعد و برق را نشنیدی؟

ملا گفت : برای آن که داشتم با مادرزنم صحبت می کردم.

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *